صفحه اول | معرفي طرح | h3soft_arow_link_orang ديده‌باني‌ها | مطالب خواندني | عضويت در ديده بان | سوالات متداول | بازتاب هاي ديده بان | درباره ما | تماس با ما  
 

 

 در اين قسمت، تجربيات شما و نتيجه‌ي ديده‌باني همكارن ما در زمينه‌ي نمونه‌هاي مشتري مداري و يا نمونه‌هاي نقض حقوق مشتري درج شده است. در صورت تمايل، تجربيات و مشاهده‌هاي خود را به آدرس info@didebaan.com ارسال نماييد. 

لطفا در بيان مشاهدات خود، تا حد امكان، اطلاعاتي از قبيل نام عرضه‌كننده، نام شعبه، نام كالاي خريداري شده و ... را ذكر كنيد. 

به‌جهت جلوگيري از نشر مطالب غير واقعي و امكان پيگيري شكايت‌هاي مطرح شده، صرفاً نظرات اعضاي ديده‌بان در اين‌جا اعلام مي‌شود.

مشخصات فردي شما محفوظ خواهد ماند.

درج مطالب زير، الزاما به معناي تاييد آن‌ها توسط ديده‌بان نيست.

 

 

27- بانكداري اسلامي !

براي ساختن يك مجموعه برنامه تلويزيوني، در جده با مسوولان بانك توسعه اسلامي مصاحبه مي‌كردم. در ساختمان مركزي اين بانك، ‌موسسه بسيار بزرگي بنام Islamic Research & Training Institue وجود دارد كه وظيفه آن، تحقيق درباره روش‌هاي جديد بانكداري اسلامي و آموزش و ترويج عمليات بانكي بدون ربا در دنيا است. يكي از مديران ارشد با سابقه اين موسسه، پروفسور "محمد فهيم خان" است؛ مردي پاكستاني كه از دانشگاه ايالتي بوستون دكتراي اقتصاد گرفته و مدت‌ها در هاروارد تدريس مي كرده است. حدود 30 دقيقه با او مصاحبه كردم.
بعد از مصاحبه، محبت كرد براي من و گروه تصويربرداري چاي ريخت و نظرم را درباره نظام بانكداري در ايران پرسيد. چون شنيده بودم كه بانكداري اسلامي در پاكستان پيشرفت‌هاي زيادي كرده، به عنوان يك ايراني، شروع به تعريف از پيشرفت‌هاي بانكداري بدون ربا در ايران كردم!
با انگليسي شكسته بسته‌ام كلي از نظام بانكي ايران براي او تعريف كردم؛ غافل از اينكه او به اقتضاي تجربه و مقامش، از اوضاع و احوال نظام بانكي ما كاملاً با خبر بود!
پروفسور بعد از اين‌كه به دقت به حرف‌هايم گوش دارد، لبخند معني داري زد و گفت: «پسرم، اگر بانك‌هاي ايران تا اين حد كه تو تعريف كردي اسلامي هستند، پس چرا براي جذب سپرده از روش‌هاي شبيه "لاتاري" استفاده مي كنند؟»
راستش حسابي يكه خوردم. اصلاً انتظار چنين سوالي نداشتم. چند ثانيه به چهره‌اش خيره ماندم، بعد سرم را پايين انداختم و با شرمندگي گفتم:
! Yes, you're right
 

 
26- درمانگاه دندانپزشكي فروردين

بيستم ماه رمضان بود كه درد دندانم شروع شد. قبلا مشخص شده بود كه بايد كشيده شود و منتظر يك فرصت مناسب بودم. تصميم گرفتم با كمك قرص بروفن، تعطيلي 21 ماه رمضان را رد كنم تا بعد بتوانم به يك پزشك مناسب مراجعه كنم. اما درد دندانم تا صبح ادامه داشت. اين بود كه از يكي از همسايه‌ها مشورت گرفتم و فهميدم يك درمانگاه شبانه‌روزي دندان‌پزشكي در همين محله‌‌ي خودمان هست.
لباس پوشيدم و راه افتادم. مي‌دانستم كه در روز 21 ماه رمضان كه همه‌جا تعطيل است، اين درمانگاه يا تعطيل است يا اگر هم باز باشد لابد فقط خدمتكار درمانگاه آمده تا نظافت كند و با ديدن من و شنيدن ناله‌هاي من، بدجنسي‌اش گل مي‌كند و روپوش يكي از پزشك‌ها را مي پوشد و با انبردست مي‌افتد به جان من و دندانم؛ در حالي كه سوسك‌هاي ساكن در درمانگاه هم به تماشاي اين صحنه‌ي پرهيجان نشسته‌اند. خداخدا مي‌كردم تعطيل باشد، اما باز بود.
وقتي وارد شدم با درمانگاهي بسيار تميز و كادري بسيار محترم مواجه شدم! با چندين يونيت دندانپزشكي كه در پارتيشن‌هاي مختلف قرار داشتند و از جديدترين و گران‌ترين يونيت‌هاي بازار بودند؛ از اين‌ها كه هر كدام‌شان يك مانيتور ال جي هم دارند!
پزشك هم حاضر و آماده آنجا بود و بنده‌ي خدا با چه صبوري و دقتي دندان من را كشيد. (البته قبلش همان‌جا يك عكس هم از دندانم انداختند و خوشحال شدم كه مجبورم نكردند بروم به يك راديولوژي) و همه‌ي اين كارها فقط با 12 هزار تومان ناقابل دادند!
نكته‌ي جالب ديگري كه در درمانگاه فروردين ديدم اين بود كه چندين دستگاه دوربين مدار بسته (باز هم از اين انواع گران‌قيمتش) در سقف و ديوارها كار گذاشته شده بود و تا مدير اين درمانگاه در مواقعي كه حضور ندارد مواظب اوضاع باشد. لابد اتفاقات آنجا برايش آن‌قدر مهم بوده كه ميليون‌ها تومان خرج اين سيستم مدار بسته بكند.
موقع خروج، با يك فرم نظرسنجي مواجه شدم (كه اين يكي واقعا غيرمنتظره بود). در انتهاي اين فرم نوشتم: در ازاي اين همه سرويس خوبي كه امروز دريافت كردم، تنها كاري كه از دستم بر مي‌آيد اين است كه شرح ماجرا را براي سايت ديده‌بان بفرستم و تا ديگران هم مطلع شوند.


مذاكره با اين درمانگاه را براي عضويت در ديده‌بان آغاز كرديم. فعلا مشخصات اين درمانگاه به شرح زير اعلام مي‌شود:
درمانگاه شبانه روزي دندان پزشكي فروردين: خيابان رودكي (سلسبيل)، خيابان امام خميني، نرسيده به پل نواب، نبش كوچه خبازان، طبقه دوم، تلفن: 66362334 و 66362212

 
25- شركت شعله ور

چند هفته پيش، از خيابان شهيد بهشتي رد مي‌شدم كه ديدم دارند يك ايستگاه جديد مترو در اين خيابان راه اندازي مي‌كنند. نوشته‌ي جالبي را روي حصار دور اين كارگاه ديدم و در دلم اين كار را تحسين كردم.
چند روز پيش كه از وجود اين بخش خاص در سايت ديده‌بان مطلع شدم تصميم گرفتم دوباره به آن‌جا بروم و از آن نوشته عكس بيندازم.
فكر مي‌كنم به همان اندازه كه ذكر خاطرات بد و ناگوار مهم باشد، بيان خاطرات خوب و موارد جالب اين‌چنيني هم لازم باشد.  [تصوير با اندازه‌ي بزرگ]

 
24- بيمارستان كسري

بيمارستان كسري يك بيمارستان به ظاهر باكلاس در خيابان الوند است؛ با ده‌ها پزشك مشهور كه نزديك بود پدر عزيزم را به كشتن بدهند!
چندي پيش، پدرم را به خاطر بيماري قلبي در اين بيمارستان بستري كرديم. طي يك عمل جراحي، در ديواره‌ي رگ‌هاي قلبش 2 عدد لوله‌ي فنري (كه گويا استنت نام دارد) قرار دادند و پس از اتمام عمل، به اتاق پست آنژيو (اگر اشتباه نكنم) منتقلش كردند. عصر آن روز، وقتي كه پزشك معالج‌شان بايد مي‌آمد و او را معاينه مي‌كرد و به بخش منتقل مي‌كرد، دچار فراموشي شد و از بيمارستان رفت! خانمي هم كه مسئول پست آنژيو بود (و من بعيد مي‌دانم بيشتر از مدرك سيكل داشت) سر خود دستور داد كه پدرم را به "بخش" منتقل كنند، بدون اين كه به كاركنان بخش يادآوري كند كه بايد داروي ضد انعقاد خون به او بدهند. وقتي كه شب شد، پدرم كه حالش خوب بود، به من گفت كه نياز نيست در بيمارستان بمانم و بروم استراحت كنم.
صبح كه به پدرم زنگ زدم فهميدم آن شب خون در رگ‌هايش لخته شده و حالتي شبيه به سكته به او دست داده، طوري كه مجبور شده خودش را از روي تخت به زمين پرت كند و كشان كشان تا راهرو بيايد و پرستارها او را ببينند.
بعد از آن ماجرا، اكثر متخصصين قلب آن بيمارستان معتقد بودند كه بايد عمل قلب باز روي قلب ايشان انجام شود اما شكر خدا مشكل ايشان با دارو برطرف شد، البته او را يك هفته اضافه‌تر در آن بيمارستان (...) نگه‌داشتند و دريغ از يك عذرخواهي! واگذارشان مي‌كنم به خدا، چراكه قانوني وجود ندارد كه به آن اميدوار باشم.

 
23- تعميرگاه ايران خودرو

اواخر مردادماه خودروي 206 خود را به تعميرگاه مرکزي ايران خودرو بردم. ايرادهاي خودرو را مطرح کردم و کارشناس پذيرش پس از تست خودرو تمام موارد را يادداشت نمود.
دو روز بعد از پذيرش خودرو ساعت 17 بعداز ظهر از طرف تعميرگاه تماس گرفتند و خواستند براي ترخيص خودرو تا ساعت 18 به تعميرگاه مراجعه کنم. به علت اينکه فاصله منزل تا تعميرگاه زياد بود و تا ساعت 18 به آنجا نمي رسيدم تصميم گرفتم روز بعد خودرو را ترخيص کنم.
همان شب، ساعت 20:30 از تعميرگاه مرکزي تماس گرفتند و سؤال کردند آيا از طرف تعميرگاه در مورد اتمام تعمير خودرو اطلاع رساني شده است، جريان تماس اول را براي آن فرد توضيح دادم. دقايقي از قطع شدن تماس آخري نگذشته بود که دوباره از تعميرگاه مرکزي تماس گرفتند اين بار فردي که خود را نرج آباديان معرفي کرد صحبت نمود. ايشان کل تماس‌هاي برقرار شده از طرف تعميرگاه توسط همکاران خود را جويا شدند و از من در ارتباط با نحوه برخورد و رفتار و عملکرد و اطلاع رساني در ارتباط با اتمام تعمير پرسيدند.
من علت عدم مراجعه خود را ناراحتي و نگراني از بيماري برادرم و بستري شدنش در بيمارستان عنوان کردم. ايشان پس از شنيدن مطالب بنده اعلام داشتند در صورت نياز فوري به خودرو مي‌تـوانند امـشب آن را به من تحـويل دهـند. گـفتم اتومبيلم نياز به صافکاري و نقاشي دارد، فردا مي‌خواهم آن را به قسمت صافکاري ببرم.
آقاي نرج آباديان گفت: با اجازه شما دستور مي‌دهيم خودرو را به قسمت صافکاري فرستاده و با کمترين هزينه تعمير نمايند. بسيار خوشحال شدم، ديگر نيازي نبود فردا اين راه طولاني از عباس آباد تا آنجا را طي کنم.
روز بعد، فرد ديگري با من تماس گرفت و هزينه تعميرات صافکاري و نقاشي را 160هزار تومان اعلام کردند. ايشان گفتند چون خودرو شما بيمه دارد بهتر است ابتدا خودرو را به مرکز بيمه ببريد تا کارشناسي شود و هزينه تعميرات را از بيمه دريافت کنيد...

رفتار مدير و كاركنان اين تعميرگاه برايم بسيار جالب بود.

 
22- دكتر بدخط و خوش خط و خال!

در دوره‌ي دانشجويي، كه ماهي يك‌بار مريض مي‌شدم، مي‌رفتم پيش يك دكتر عمومي كه كنار خوابگاه‌مان مطب داشت و او هميشه تاكيد مي‌كرد كه نسخه‌ام را نزد داروخانه‌اي كه او معرفي مي‌كرد ببرم.
از آنجا كه بيماري‌هاي من غالبا ساده بودند و داروهاي خاص و نايابي احتياج نداشتم، برايم جاي تعجب بود كه چرا بايد حتما دارو را از همان داروخانه‌ي كذايي تهيه كنم.
اين بود كه يك‌بار معترضانه سوالم را از جناب دكتر پرسيدم. ايشان هم در جواب گفت: «چون خط بد من را فقط همان داروخانه مي‌تواند بخواند!». من هم در دلم گفتم: ....!

 
21- عابر بانك سپه

ميدان ونک ساعت چهل و پنج دقيقه بعد از نيمه‌شب. من جلوي خودپرداز بانک سپه ايستاده بودم. روي صفحه‌اش پيغامي بود که مي‌گفت به يکي از سه چهار دليل زير (که يادم نيست چه‌ها بودند) پولي نمي‌دهدم. بي‌پول مانده بودم. تلفن زدم به بانک عزيز سپه. قرار شد براي کار اول شماره‌ي يک و کار دوم شماره‌ي دو و قس‌علي‌هذا را بگيرم.
بالاخره شماره‌ي هفت به اي‌تي‌ام رسيد. هفت را گرفتم. باز گفت منتظر بمانم. ماندم. آقايي سلام کرد. گفتمش که از چهارراه پارک وي تا ميدان ونک بيش از دوازده خودپرداز را آزموده‌ام و هيچ يک پولم نداده‌اند. گفت در حال آپديت هستيم. تا دو صبح طول مي‌کشد.
گفتم همه با هم؟ اگر يکي بي پول مانده باشد و نياز داشته باشد چه بايد کند؟
خداحافظي کرد!

 
20- كنسرت شهرام ناظري

با بليط يکي از دوستان به کنسرت شهرام ناظري رفتيم. به اميد همان صدا و موسيقي که همگان انتظار شنيدن آن‌را دارند. صدايي که نفوذ آن در روح و روان من بي‌همتاست. هنرمندي که کلام بي‌بديل مولانا را اول بار در قالب تصنيف و آواز اجرا نمود و فضاي تنگ و محدود موسيقي بعد از انقلاب با آلبوم "گل صد برگ" و تصنيف معروف "اندک اندک" شکاند.
اما گويا او هم دچار غرور و روزمرگي شده است. او هم خود را بي‌نياز از آهنگساز مي‌داند و گروه را ناهمگون و ناساز روانه‌ي صحنه مي‌کند. مردمي که به‌خاطر صداي رعشه‌انگيز وي همه سختي‌ها و کاستي‌هاي اجرا در فضاي باز را به جان مي‌خرند، ناراضي و ناخشنود صحنه را ترک مي‌کنند. گروه ناموزون، آهنگسازي ضعيف، صندلي‌هاي ناجور، صداي ناکافي و پرحاشيه (صداي آمبولانس، آتش‌نشاني، بوق ماشين و... !)، فاصله‌ي زياد نسبت به سن (آخرين صندلي قريب يکصد و پنجاه متر فاصله داشت)، تأخير در اجراي برنامه و حتي عدم چاپ بروشور معرفي گروه و برنامه و...

 
19- فروشگاه تي - يك

فروشگاه لباس "تی - یک" واقع در مجتمع تجاری بوستان پونک:
بعد از خرید متوجه شدم که لباس پارگی داره. وقتی دوباره به فروشگاه مراجعه کردم و موضوع رو براشون مطرح کردم، نه‌تنها زیر بار نرفتند و جنس‌شون رو پس نگرفتند (و حتی تعویض هم نکردند) بلکه رفتار بسیار بدی هم نشان دادند.

 
18- بانك ملت

در صورتي که گذرتان به بانك ملت افتاد با منظره جالبي رو به‌رو مي‌شويد: مردمي که براي واريز يا برداشت پول مراجعه مي‌کنند و با صف طويلي مواجه مي‌شوند، توسط متصدي اعلام مي‌شود شبکه جام "وصل" شد، جمعيت هجوم مي‌آورد براي انجام تقاضا. به يک‌باره اعلام مي‌شود شبکه جام "قطع" شد. دوباره ملت به سر جاي خود بر مي‌گردند. تصور کنيد پيرزن و پيرمردهايي که دائماً در حال نشست و برخواست هستند. آن‌هايي که چک‌شان در جاي ديگري توسط مشتري پشت باجه هست و نگران و مضطرب و عصباني، دائماً درگير با متصدي و افراد جلو و پشت سر خود هستند. خانم‌هايي که با بچه‌هاي کوچک خود مراجعه کرده‌اند و ...
هزينه‌ي وقت و انرژي ملت هم مانند بقيه‌ي مشکلات اصلاً به حساب نمي‌آيد. نه صندلي کافي براي نشستن، نه در اين گرما آب مناسب، نه پاسخگويي درخور. آن هم با كارمنداني که با پنج تا B Complex هم سرعت و راندمان‌شان به‌جايي نمي‌رسد. جالب است كه چند روز پيش اعلام شد به‌دليل ناتواني بانک ملت در پرداخت تعهدات خود، 64 شعبه خود را تعطيل کرده است! قضاوت با شما.

 
17- شركت پارس ديتا

من هم مي‌خواستم از شركت پارس ديتا بگم: يك بار من از اون شركت دامين و هاست خريدم. سرويس‌هاشون افتضاح بود. من هم به‌شون اعتراض كردم و در موردش نوشتم. خيلي جالب بود، مديرشون با كلي بي‌احترامي و زدن فرياد بر سر من كه «ما سايت رئيس جمهور و... رو ميزباني مي‌كنيم و تو حق اعتراض نداري» جوابم رو داد و آخرش هم دسترسي به اون دامين و هاست رو از من گرفتن.
البته حدود يكي سالي از اون ماجرا مي‌گذره ولي هر كس در مورد خريد دامين و هاست با من مشورت مي‌كنه من اون تجربه رو براش تعريف مي‌كنم و پيشنهاد مي‌كنم از شركتي خريد كنه كه پشتيباني بهتري داره.


در يكي از مطالب قبلي همين صفحه، درباره‌ي تجربه‌ي خوب و بد خودمان از شركت پارس ديتا نوشته‌ايم و گفتيم كه ميزباني اين سايت ديده‌بان هم با پارس ديتا است. اگر گفته‌هاي اين دوست‌مان صحيح باشد و پارس ديتا، سايت منتقدين خود را از كار بيندازد، تا چند روز ديگر ديده‌بان حقوق مشتري نيز از كار خواهد افتاد! اما چه باك...

 
16- گالري مرواريد

میدان ولیعصر، مرکز خرید کیش، گالری مروارید. اول که وارد این گالری جواهرات بدلی می‌شی، اولین چیزی که نظرت رو جلب می‌کنه چهره‌ی خنده‌روی صاحب گالریه که مرد مسن و بسیار محترمی‌ست و همه‌ی تلاشش رو می‌کنه که چیزی رو انتخاب کنی که واقعا دوست داری. مخصوصا اگر مشكل‌پسند باشید.
این گالری واقعا جای مناسبیه برای خرید انواع زیور آلات بدلی، بدون اضطراب این‌که هر لحظه ممکنه صاحب مغازه بیرونتون کنه!


  با مدير اين فروشگاه درباره‌ي طرح ديده‌بان صحبت كرديم، اما تمايلي به عضويت در اين طرح نداشتند.

 
15- شركت حمل بار هوايي

از نشر چشمه زنگ زدند که نسخه‌های چاپ هشتم كتابم را با هواپیما برايم فرستاده‌اند مشهد. این شد که راه افتادم رفتم فرودگاه. که معلوم شد بسته‌ي کتاب‌ها را با یک «شرکت خصوصی» که طرف قرارداد هماست، فرستاده‌اند. شرکتی به نام «عَلَمدار» یا همچین چیزی! (می‌دانید که بیشتر کارها دارد خصوصی می‌شود در کشورمان. و البته مطلع هم هستید که چه‌جوری هم خصوصی می‌شود!).
بعد از کلی تحقیقات، این هم معلوم شد که نماینده‌ي این شرکت در مشهد، می‌آید بسته‌ها را می‌گیرد و می‌برد به دفتر مرکزی‌اش در مشهد و ملت باید بروند از آنجا بارشان را تحویل بگیرند.
این بود که با کلی غر و لند؛ گرد کردم و راه افتادم سمت دفتر مرکزی نماینده‌ی این شرکت که در «میدان ضد» مشهد واقع شده بود. میدان وحشتناک بزرگی‌ست که هیچ کم از آزادی در تهران نمی‌آورد. در آن اوج گرما و خستگی و کلافگی؛ گشتم دنبال دفتر شرکت مزبور. که عاقبت بعد از قریب به بیست دقیقه گشتن و از ده نفر پرسیدن؛ فهمیدم دفتر مزبور کجاست: طبقه بالای ساختمانی مخروبه، آخر و انتهای یک راهروی باریک، که باید مراقب بودی شانه‌هایت به دیوارها نخورند و گچ طبله کرده‌ی دیوار راهرو ننشیند روی تن و لباست. و به قدری متعفن و بوی‌ناک و نمور و تاریک، که خدا شاهد است ناچار بودم بینی‌ام را بگیرم و بروم سمت «دفتر مرکزی شرکت خصوصی طرف قرارداد هواپیمائی جمهوری اسلامی‌ایران در خصوص حمل بار»!
که عاقبت رسیدم به یک دفتر یک متر در دو متر. با در شیشه‌ای سکوریتِ به غایت کثیفی که آن‌طرفش به زحمت دیده می‌شد؛ که تویش پر بود از بار و بنه‌ی بدبخت‌بیچاره‌هایی مثل من! اما هیچ‌کس هم تویش نبود. از عصبیت داشتم دیوانه می‌شدم. چون اولا در حمل بار فرودگاه هیچ‌کس نمی‌دانست بارم کجاست! بعدش هم که با کلی پرس و جو و این طرف و آن‌طرف رفتن و تماس من با تهران و این حرف‌ها، معلوم شد بارم را چه شرکتی آورده؛ معلوم نبود کدام یک از دفترهای خصوصی مستقر در حمل بار فرودگاه طرف قرارداد شرکت محترم «عَلَمدار» است!
بعد هم که معلوم شد شرکتِ مثلا «سیر آفاق و انفس سبز خراسان» (اسمش را نمی‌آورم) بارم را برداشته برده دفترش؛ هیچکس نمی‌دانست نشانی‌اش کجاست! (فقط یک کدام شان بهم گفت: باید طرفای میدون ضد باشه!)
بعدش هم که با کلی مصیبت، آن‌جا پیدا می‌کنید؛ می‌بینید کسی تويش نیست و باید نیم ساعت یا یک ساعت مقابلش بایستید و آن بوی گند وحشت‌ناک را تاب بیاورید تا شاید کسی پیدا شود و بارتان را تحویل‌تان بدهد. چون اگر غافل شوید، ممکن است مسئولش بیاید و برود و شما هم نبنینیدش و آن‌وقت کارتان با کرام الکاتبین است!
چند دقیقه‌ای ایستادم. اما بس که بویناک و متعفن بود آن راهرو؛ طاقت نیاوردم. تلفنش را نوشتم و آمدم پائین سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خانه. که حدود ساعت یک شده بود (از ده و نیم صبح رفته بودم فرودگاه دنبال چهار تا کتاب!)

 
14- درباره دكتر پوست

خیابان آفریقا، کوچه ارغوان شرقی (به گمانم) مطب دکتر "فائزه احمدی" ... احیانا خیلی‌ها این دکتر معروف پوست رو می‌شناسند؛ همان که در مجله‌ی "زندگي ایده‌آل" گاه‌گاهی مطالبی ارائه می‌دهد. اول بگویم در این که دکتر خوبی‌ست شکی وجود ندارد؛ اما امان از نوع پذیرش و نوبت دادن! هر کی زودتر برسه – اول!!! در مطب هم ساعت 3 باز می‌شه و اگر بخواهید زود داخل بشید و ویزیت بشوید باید زنبیلتان را زودتر از همه بگذارید پشت در مطب! یادم می‌یاید دفعه‌ی پیش که رفته بودم زنبیلم را بگذارم پشت در مطب، خانمی با دلخوری گفت 6 صبح اینجا بودیم، من و اون خانم (اشاره می‌کند به خانمی که کنار درخت ایستاده) اسممون رو روی کاغذ نوشتیم و دادیم به شما‌! حالا کاغذ رو گم کردید؟؟!
وقتی گفت 6 صبح (!) وا رفتم!
برخورد منشی مطب هم که ... ! مرد مسنی که بیش‌تر از یک الی دو سوال را جواب نمی‌دهد و باید خیلی دل و جرئت داشته باشی که برای وقت گرفتن با او چانه زنی کنی!
جالب این‌جاست كه وقتی با خود دکتر مطرح کردم که این طوری برای هر دفعه مراجعه لااقل 8-7 ساعت از وقت خود را باید تلف کنم – سرش را بالا گرفت – ابروهایش رو بالا انداخت و خیلی جدی گفت: سیستم مطب من این طوریه – خیلی‌ها هم مراجعه می‌کنند و شکایتی ندارند - شما هم اگر وقتتون تلف می‌شه می‌تونید به جای دیگری مراجعه کنید! و این‌گونه کاملا من و حرفم رو شست!
وحشتناکه! وقتی دکتر مملکت که "پروفسور" هم هست برای وقت آدم‌ها ارزشی قائل نباشد... از دیگران چه انتظار داری؟!

 
13- سيم كارت ايرانسل

اين آقايونِ حاضر در شرکتِ کت و کلفت و پر حدم و حشم ايرانسل معلوم هست چه کار مي‌کنند؟ آخه شما که انقدر پول داريد تا مدت زمان تبليغ‌هاي تلويزيوني‌تون در روز از مدت زمان بازي فوتبال هم بيشتر باشه، اگر بين پربيننده ترين فوتبال‌ها و سريال‌ها، تبليغ مي‌کنيد، اگر کل استاديوم آزادي شده تبليغ شما، اگر هر جايي آده ميره نشونه‌اي از شما بايد باشه، اگر آدم بايد مواظب يه جاهاي ناموسي‌اش هم باشه تا خداي نکرده شما روش تبليغ نچسبونيد؛ آخه شمايي که انقدر پول خرج اين تبليغتون مي‌کنيد به مولا قسم اگر نصف اين پول رو صرف سرويس دهي بهتر بکنيد به نفعتون نيست؟
آخه اين چه وضعيه که ما از سيم کارت‌هاي ايرانسل بايد فقط به عنوان وسيله‌اي براي اس ام اس فرستادن و گرفتن استفاده کنيم؟ تازه اون هم با اعمال شاقه!!! بايد موقع اس ام اس فرستادن موبايلت مثلاً در منتها عليه ميز ناهارخوري باشه تا جنابانِ ايرانسل لطف کنند و منت بگذارند و اون اس ام اس مادر مرده رو برسونند دست صاحبش!
جالب اينه که مثلاً از اين خطي که من دارم به خيلي از شماره هاي 0912 اصولاً نميشه اس ام اس فرستاد. تازه اينکه خوبه؛ باورتون ميشه ديروز من اس ام اس ِ مهروش رو به مقدار 9 عدد در عرض 20 دقيقه دريافت کردم؟ اونم ساعت پنج و نيم صبح؟ (باز اگه حالا اس ام اس جالب و خوندني اي بود آدم دلش نمي‌سوخت چونکه اصولاً مهروش اون اس ام اس رو براي يکي ديگه نوشته بود و اشتباهي به دست من رسيده بود!)
باز همه‌ي اين‌ها به کنار؛ چند وقت پيش بود که براي يكي از دوستام يه اس ام اس فرستادم و بعد از چند روز که داشتيم حضوراً با هم صحبت مي‌کرديم اس ام اس من دقيقاً در حضور خودم به موبايل ايشون ارسال شد! (يادمه مهدي گفت: «آقا شما که اينجايين چرا اس ام اس ميزنيد؟» و تازه بعد از خوندنِ تاريخ ارسال بود که متوجه شد اون اس ام اس حدوداً يک هفته قبلش ارسال شده بود و کبوتران نامه رسانِ ايرانسل نشان، يحتمل تو ترافيک همت گير کرده بودند!)
در مورد صحبت کردن با تلفن که اصلاً فکرش رو هم نکنيد!! يعني اين فکر رو از سرتون بيرون کنيد که بتونيد با يه خط ايرانسل در کمال آرامش با کسي صحبت کنيد. چون بايد از اول تا اخر مکالمه نزديک به 17 بار بگيد "صداتون قطع و وصل ميشه" و نزديک به 14 بار بشنويد که "صداتون رو ندارم"؛ تمام اينها البته زماني اتفاق ميافته که شما ثابت و بي حرکت و عصاقورت داده دقيقاً در نقطه اي خاص ايستاده ايد و تکان نميخوريد مبادا که اين ارتباط قطع شود... ولي زهي خيال باطل! چون اگر شما عين مترسک از جاتون تکون هم نخوريد باز هم، مکالمه قطه ميشود!!!! من فکر مي‌کنم آقايون ايرانسل اين آنتن‌هاشون رو در حالت چرخشي قرار دادند؛ مثل اين رستوران هاي گردان!!
اينه که آدم به غلط کردن مي‌افته و مجبوره تلفن‌ها رو حتي المقدور جواب نده تا بعداً از طريق تلفن ثابت با اون بيچاره اي که بهش زنگ زده تماس بگيره و توضيح بده که "ببخشيد که من به تلفن شما جواب ندادم؛ ولي از اونجايي که اين سيم کارت هاي ايرانسل از توي لپ لپ در اومدند، من ترجيح ميدم با تلفن ثابت از خونه به شما زنگ بزنم"
از من به شما نصيحت، به هيچوجه سراغ اين سرويس نرويد؛ چون اصولاً ما تو مملکتي داريم زندگي ميکنيم که دائم اعصاب و روانمون بايد سرويس بشه؛ براي همين خودتون ديگه با اعصاب و روان خودتون بازي نکنيد! مگه خُليد؟
اميدوارم شرکت ايرانسل اين همه هزينه هاي ميليارديِ تبليغش رو يه کم صرف بهبود آنتن دهي و سرويس دهي شون بکنه.

 
12- رستوران ميخكوب

اون روز یه مهمون ویژه داشتم و می خواستم جایی که ازش پذیرایی می کنم هم یه جای متفاوت باشه، هم کیفیت غذاش طوری باشه که شرمندهی مهمونم نشم.
به پیشنهاد یکی از دوستان که اتفاقا اون روز هم با ما بود به رستوران "میخکوب" روبروی خیابون یخچال رفتیم، فضایی کوچیک اما دلنشین.
موقعی که مسئولش رو صدا کردیم و ازش راجع به انتخاب غذا کمک خواستیم با دقت و حوصله ی زیادی پاسخگوی ما بود و خوشبختانه کیفیت غذا هم عالی بود و من اون روز، از خجالت اون مهمون ویژه در اومدم، به طرز میخکوب کننده‌ای!

 
11- دكتر پوست و مو

برای "ریزش مو" رفتم دکتر پوست. از راه دور نگاهی به سرم انداخت. چند دقیقه از این شوخی‌های یخ كه "مرد که مو نمی‌خواد و کچلی مُده" کرد. بعد هم تشخیص داد که من ریزش مو دارم! درمان؟ نسخه نوشتن یه شامپو 20 هزار تومنی که هر روز بزن، بیش‌تر بزن، مو در بیاری!
بعد فهمیدم برای یکی دیگه از آشنایان هم که رفته بود پيشش، عین همین برنامه رو اجرا کرد. نکته‌ی مشترک دیگه هم داروخانه‌ای بود که سفارش می‌کرد دارو (همون شامپو) رو از اون بگیری و حتما به‌شون سر بزنی!

 
10- دكتر ارتوپد

... نمونه‌اش دکتر ارتوپدی که امروز زحمتش دادم. اتاقش خالی بود. حتا مگسی هم نبود که بپراند. گفتم بازوی چپم و شانه‌ی چپم درد می‌کند. گفت بازو يعنی کجا؟ نشانش دادم. بعد پرسيد چند وقت است؟ خواستم جلو بروم اشاره کرد هم‌آن‌جا که هستم بمانم. از هم‌آن‌جا گفتمش سه ماه. بعد پرسيد آن يکی چند وقت است درد می‌کند؟ گفتم شش روز. داشت نسخه می‌نوشت. گفت اين که در يک زمان درد گرفته‌اند نشان می‌دهد که به هم مربوط اند. گفتم يک زمان؟ يکی سه ماه پيش است و يکی شش روز. گفت اما هر دو سمت چپ هستند. و پيروزمند لب‌خند زد. گفتم خب از چي است؟ گفت بايد بروی پيش جراح مغز و اعصاب. آمپول زده‌ای؟ گفتم بله. زحمت نکشيد حتا بپرسد چه آمپولی. گفت پس ديگر آمپول نمی‌نويسم. مسکن بخور. درد می‌کند ديگر. دست درد می‌گيرد. و اشاره کرد که گورم را گم کنم!

 
9- چلوكبابي نايب

مهمانی را دعوت کرده بودیم به یک چلوکبابی نسبتاً معروف قدیمی. هنوز ننشسته بودیم که گارسون‌ها شروع کردند به آوردن پیش‌غذا، بدون این‌که سفارش داده باشیم. هشت نفر بودیم. هشت دلستر (ماءالشعیر) آوردند. آن‌هم از گران‌ترین نوعش. گفتیم ببخشید فقط دو نفرمان دلستر می‌خواهند. اخمی تحویل‌مان دادند و رفتند.
بعد آمدند هشت بشقاب گود جلوی‌مان چیدند و گارسن دیگری شروع کرد با ملاقه سوپ جو ریختن. آقاجان، پدرت خوب، مادرت خوب، ما کی سوپ خواستیم؟ تازه این همه سوپ خودش یک ناهار کامل است. مگر گوش دادند. با مهمانمان کمی رودروایسی داشتیم و نمی‌شد زیاد سخت گرفت که مبادا بگوید میزبان خسیس است.
پشت‌بندش دو دیس بزرگ سالاد آوردند و هشت کاسه ماست موسیر! میز پُرِپُر شده بود. و تازه بعدش بود که منو دادند دست‌مان. غذای مورد علاقه‌مان را انتخاب کردیم.
هنوز چنگال‌مان درست به کاهوها نخورده بود و قاشقی ماست و سوپ به دهان‌مان نگذاشته بودیم که گارسن دیگری آمد و شروع کرد به جمع کردنشان. آقا جان بگذار باشد، هنوز که نخورده‌ایم. گفت کباب آماده است؛ کلی مشتری در حیاط به نوبت ایستاده. باید زودتر بخورید تا نوبت آن‌ها شود.
جلوی مهمان خجالت می‌کشیدیم. این چه نوع رستوران آمدن است. تازه میزهای کهنه و قدیمی فلزی لبه‌ی بلندی رو به پایین داشتند جوری که زانوی من که قدم بلند نیست، به آن گیر می‌کرد چه برسد به مهمان دو متری‌مان. دورش هم آن‌قدر صندلی کیپ تا ‌کیپ چپانده بودند که نمی‌شد تکان خورد.
بالاخره برنج و کباب را آوردند. برنج‌ها نسبتاً نپخته بوند و از کباب هنوز خون قرمزرنگی در حال تراوش بود. گارسن را صدا زدیم. می‌شود بگذارید بیشتر پخته شود؟ گارسن با تحکم گفت. نه! این جوری بهتر است. زیاد که کبابش می‌کنیم، مشتری‌های دیگر صدایشان در می‌آید.
دیدیم حرف حساب به کله‌شان نمی‌رود. جلوی مهمان هم که نمی‌شد سر و صدا و اعتراض کرد.
داشتیم قسمت‌های پخته را از قسمت‌‌های خام گوشت جدا می‌کردیم که ژله و کرم‌ کارامل و بستنی آوردند. دیگر به این‌ها دست نزدیم و گفتیم حساب‌مان را بیاورند.
وقتی صورت حساب آوردند برق از کله‌مان پرید. یک نقره‌داغ اساسی شدیم. فقط پول سوپ‌های جو شده بود ۱۶۰۰۰‌ تومان .دیگر از سالاد و ماست چیزی نگویم، بهتر است. چلوکباب و جوجه‌کباب که فکر کنم پول خون آقای نایب بود.
موقع رفتن، دختر آقای نایب را که زن 60-50 ساله‌ای بود، پشت دخل دیدیم. از میز و صندلی کهنه و ناراحت گفتیم و از طرز زوری آوردن سوپ و سالاد و ماست و ... گفتیم شاید کسی دوست نداشته باشد. و از کباب‌های خون‌آلود گفتیم که نتوانستیم قسمت‌های خامش را بخوریم.
خانم نایب خوب گوش کرد و فرمود: متأسفم. از روش پذیرایی ما خوش‌تان نمی‌آید، می‌توانید بروید به رستوران دیگری؛ این همه رستوران توی این شهر.
از راهنمایی‌اش تشکر کردیم و به یاد نایب پدر، که عکسش آن بالا بود، آهی کشیدیم !


واقيعتش، ما كه بودجه‌مان نمي‌رسد برويم نايب، خدا تومن پياده شويم تا ببينيم اوضاع و احوال آنجا به همين بدي است كه دوستان مي‌گويند يا نه! (قبلا هم دلمان نمي‌آمد چنين دست و دل‌بازي‌هايي داشته باشيم؛ چه رسد حالا كه اين ماجراها را خوانده‌ايم). پس، دوستاني كه تجربه چلوكباب خوري در نايب را دارند، به كمك ما بيايند.

 
8- اتوبوس‌هاي سير و سفر

... بليط اتوبوس ساعت 12 شب به مقصد تهرون رو که خریدم، با خودم فکر کردم چند ساعتی رو توی راه می‌خوابم و صبح زود هم یک‌سره می‌رم جایی که کار دارم. غافل از این‌که کولر اتوبوس با دو روش قصد داره دهنم رو آسفالت کنه. یکی اون که راننده به هیچ وجه قصد نداشت خاموشش کنه تا ما در حالت فریز و یخ‌زده، سالم و تر و تازه برسیم به مقصد و دیگه اون‌که دریچه‌ي کولر بالای سرم چکه می‌کرد. بله طبق محاسباتم دقیقاً در یک پریود زمانی 30 ثانیه‌ای یک چکه آب تگری رو کله و لای یقه من می‌چکید تا من خوابم نبره. البته استحضار دارید که این یکی از روش‌های شکنجه بود که توسط موساد ابداع شد. در این روش شخص رو محکم به صندلی می‌بندن و جلوی پاش يه ظرف فلزی قرار میدن. از شیر آبی که روی سقف تنظیم شده، آب قطره قطره می‌چکه توی ظرف. بعد از حدود یک ساعت، فشار عصبی در شخص به قدری بالا می‌ره که صدای چکیدن هر قطره آب مثل یه پتک تو سرش صدا می‌کنه. روش ابداعی اتوبوس سیروسفر ما البته این بود که قطره‌ها در کاسه سرم سقوط کنن و الی آخر. اعتراض هم نتیجه نمی‌داد چرا که راننده ادعا می‌کرد من یه کم سوسول تشریف دارم و دو قطره آب در دقیقه که چیزی نیست و حاصل بخار بازدم و فعل و انفعالات کولریه و عادی. منم که دیدم نمی‌تونم این شکنجه رو تحمل کنم اومدم نشستم روی زمین. و تموم شش ساعت باقیمونده سفرم رو یا سرپا وایسادم یا نشستم روی صندلی و با ننه سرما لاس زدم. جاتون خالی!
حالا هم می‌خوام برم ازشون شکایت کنم.


برخي از شركت‌هاي مسافربري، با اين كه پول پذيرايي را هم روي بليط حساب مي‌كنند، اما همان كيك و نوشابه را هم از مسافرين دريغ مي‌كنند؛ مثلا بسته‌ي حاوي كيك و ليوان و ... را مي‌دهند؛ اما نوشابه را نمي‌دهند صبر مي‌كنند ببينند صداي كسي در ‌مي‌آيد يا نه!

 
7- رستوران نايب

چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت 9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشسته بودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ می‌زنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!
هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول، عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم"، که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.


خيلي از غذاخوري‌هاي ايراني، وقتي تعداد مشتري‌هاي‌شان زياد شد، "مشتري‌مداري" را اين‌گونه تعريف مي‌كنند: آن‌ها كه پول داده‌اند و نشسته‌اند بايد زودتر بروند تا خداي نكرده حق آن‌هايي كه بيرون منتظر هستند و هنوز پول‌شان در جيب خودشان است ضايع نشود!

 
6- خريد DVD

ديروز به فروشگاهي نبش خيابان ايرانشهر (تقاطع كريم خان) مراجعه كردم و به فروشنده گفتم: 4 عدد DVD مارك Princo مي‌خواهم. بعد از اينكه DVD ها را به منزل آوردم ديدم مارك آنها Princo نيست بلكه topPricover است.
با اين كه يكي از دوستانم مي گفت اين DVD هم بد نيست اما امشب به همان فروشگاه مراجعه كردم و با جديت تمام به فروشنده گفتم من از شما دي وي دي Princo خواستم اما شما اينها را به من داديد، لطفا عوضش كنيد. آماده بودم كه بهانه‌اي بياورد تا ...، اما با خونسردي برايم عوض كرد.

وقتي كه دي وي دي هاي قبلي را از من تحويل گرفت گفت روي اينها خش افتاده. من هم گفتم: از ديشب تا حالا توي كيفم بوده و طبيعي است كه كمي خش بيفتد، تقصير خودتان است، اگر ديشب جنس تفلبي نداده بوديد الان جنس خش‌دار تحويل نمي‌گرفتيد.

سرم را انداختم پايين و آمدم بيرون.


باز هم جاي شكرش باقي است كه برايتان عوضش كردند! به همه‌ي دوستان توصيه مي‌كنيم كه موقع خريد اجناس، با دقت و حوصله، به نام تجاري كالايي كه مي‌خرند دقت كنند.

 
5- تاريخ انقضاي مواد لبني

چند وقت پيش، يك روز 5 شنبه به مغازه‌اي مراجعه كردم و مقداري شير و ماست و خامه پاستوريزه خريدم. وقتي به منزلمان رسيدم ناخودآگاه وسوسه شدم به تاريخ انقضاي آنها دقت كنم. در كمال تعجب ديدم تاريخ «توليد» يكي از آنها مربوط به شنبه‌ي آينده است! داشتم از تعجب شاخ در مي‌آوردم. لباسم را پوشيدم و نزد فروشنده رفتم. در جوابم گفت: «اين اتفاق بسيار رايج است! خيلي از شركت‌هاي معتبر لبني هم اين كار را مي‌كنند.» وقتي علت اين كار را جويا شدم، گفت:
«اين شركت‌ها وقتي در آخرين روز هفته و يا قبل از تعطيلات كالايي را توليد مي‌كنند مي‌دانند كه فرصت توزيع آن وجود ندارد. بنابراين تاريخ توليد آن را به چند روز آينده تغيير مي دهند تا شبكه فروش آنها فرصت كافي براي فروش اين محصولات را داشته باشد. مثلا شير را در روز 5 شنبه توليد مي كنند و چون مي‌دانند كه در اين روز نمي‌توانند به دست مغازه‌دار برسانند، تاريخ توليد آن را به جاي 5 شنبه، به تاريخ شنبه مي‌زنند و به تناسب، تاريخ انقضاي آن نيز 2 روز عقب‌تر حساب مي‌شود! البته برخي مواقع، اين كالا در همان روز 5 شنبه به دست مصرف‌كننده مي‌رسد، مثل شما كه خوش‌شانس بوده‌ايد و محصول تازه به‌دست‌تان رسيده است!»
من هم سرشار از خوشحالي بابت اينكه اينقدر خوش‌شانس هستم(!) به منزل برگشتم و به همسرم گفتم: حالا هي بيا دقت كن ببين چند روز به انقضاي فلان محصول لبني باقي مانده! ما را سر كار گذاشته‌اند خانوم!



  در صحبتي كه با چند فروشنده‌ي مواد لبني انجام شد، وجود چنين مساله‌اي را تاييد كردند!
 (عكس فوق تزئيني است)

 
4- شركت سپنتا

به عقيده من شركت سپنتا يكي از بهترين شركتهايي است كه خدمات اينترنتي ارائه مي‌دهند. يكي از كارهاي جالب اين شركت، سيستم اعتباردهي به مشتريان است. يعني متناسب با خريدي كه از اين شركت انجام داده باشيد براي شما اعتبار ريالي باز مي كند.
خود من زماني كه  از اينترنت ADSL اين شركت استفاده مي كردم، مجموعا به اندازه‌ي 60 هزار تومان اعتبار داشتم و يك روز كه اعتبار اينترنتم تمام شده بود و به بانك هم دسترسي نداشتم (و اصلا پول هم نداشتم كه اينترنتم را تمديد كنم!) از روي همين اعتبار توانستم اينترنتم را براي 2 ماه آينده شارژ كنم.
ضمنا سپنتا به مناسب سالگرد تولد اعضاي خود، اينترنت رايگان به آنها هديه مي‌دهد كه دريافت آن بسيار لذت بخش است.


سپنتا از پيشگامان سيستم‌هاي مديريت ارتباط با مشتري و امتيازدهي به ازاي خريد در ايران است. البته اميدواريم اپراتورهاي اين شركت، به اين نكته واقف باشند كه چه هزينه‌ي سنگيني براي توليد و مديريت سيستم‌هاي نرم‌افزاري اين شركت پرداخت شده تا مشتريان آن راضي باشند. (غالبا اپراتورها، ناآگاهانه، تلاش‌هاي مديران سازمان در جهت افزايش رضايت مشتري را نقش بر آب مي‌كنند!)
 

 
3- شركت پارس ديتا

چند سال پيش، شركت پارس ديتا كه خدمات ميزباني وب را ارائه مي دهد با نام تجاري پارس وب مشغول فعاليت بود. تبليغات اين شركت در حد وسيعي بود و خدمات آن هم معمولي بود. تا اينكه server اين شركت hack شد و سايت ما و چند سايتي كه به نمايندگي از مشتريانمان نزد اين شركت ثبت كرده بوديم پريد! معمولا اتفاقات اينچنيني براي شركت هاي خدمات host طبيعي است و پيش مي آيد. اما، چيزي كه من را خيلي دلخور كرد  اين بود كه در مدت چند هفته اي كه اين مشكل وجود داشت، شركت پارس وب به تلفنها و ايميل‌هاي ما جواب نمي‌داد و در يك بلاتكليفي آزاردهنده نگه داشته بود. حال آنكه در شعارهاي اين شركت تاكيد زيادي روي مشتري مداري آن شده بود. از آن به بعد، همكاري‌مان را با اين شركت قطع كرديم.


در آن زمان، خود ما هم از مشتريان پارس وب بوديم و به مشكلاتي كه گفتيد آشنا هستيم. اما جالب است كه بدانيد اخيرا به توصيه‌ي يكي از دوستان، دوباره مشتري اين شركت شديم و حتا ميزباني همين سايت را نيز به پارس وب (پارس ديتا) واگذار كرديم و شاهد اين بوديم كه برخلاف سابقه‌ي ذهني گذشته، در حال حاضر سرويس‌هاي خوبي توسط اين شركت ارائه مي‌شود. بخصوص، تعداد زياد شماره تلفن‌هايي كه اين شركت براي پاسخگويي به مشتريانش در نظر گرفته براي‌مان بسيار جالب بود و انصافا كاركنان اين شركت با صبر و حوصله پاسخگوي ما بودند. اميدواريم اين رويه را ادامه دهند و سطح خدماتشان را به مشتريان، بيش از اين افزايش دهند.
 

 
2- شهرداري تهران

چند وقتي است كه پياده‌روهاي مسير ميدان انقلاب تا ميدان آزادي در حال به‌سازي است. گرچه اين پروژه دردسرهاي زيادي براي عابرين پياده بوجود آورده اما ديدن نوشته‌هايي با مضمون زير، تحمل اين مشكلات را آسوده‌تر مي‌كند:

شهروند گرامي:

از اينكه مشكلات پياده رو سازي را تحمل مي‌كنيد متشكريم.

(روابط عمومي شهرداري منطقه 6)


ديدن چنين نوشته‌اي، در كشوري مثل ايران، آن هم از طرف جايي مثل شهرداري، جاي بسي تعجب است!

من به سهم خودم از فردي كه پيشنهاد نصب اين تابلوها را داده تشكر مي كنم.


در پيگيري‌هاي به عمل آمده، مشخص شد پيشنهاد نصب اين تابلوها توسط يكي از كاركنان روابط عمومي شهرداري  ارائه شده است.
 

 
1- فروشگاه آرين جين

قبل از عيد 87، يك شلوار جين از فروشگاه آرين جين خريدم. قيمت آن حدودا 37 هزار تومان بود كه در حراجي اين فروشگاه، آن را به قيمت 30 هزار تومان خريداري كردم. با گذشت 3 ماه از اين ماجرا و با وجود اين كه به خاطر نوع شغلم نمي‌توانم هر روز شلوار جين بپوشم، قسمت فاق و ران اين شلوار دچار حالتي شبيه پوسيدگي شد.
وقتي آن را به فروشگاه شعبه قائم مقام بردم، فروشنده گفت بايد اين شلوار اينجا بماند تا مسئولمان بيايد و ببيند. گفتم: كي مي‌آيد؟ و آن فرد پاسخ داد: معلوم نيست، هفته‌اي يكي دو روز به اينجا سر مي‌زند! من هم شلوارم را برداشتم و آمدم بيرون. به واحد شكايات زنگ زدم و آنها هم همين را گفتند! تا اينكه فهميدم آن فرد مسئول، آقاي رهبري نام دارند و توانستم با او تلفني صحبت كنم. گفت شلوار را بياور به فروشگاه مركزي آرين جين در خيابان جمهوري. وقتي بردم آنجا، آن فرد مسئول نبود و فرد ديگري گفت: شما اين شلوار را زياد پوشيده ايد. من هم گفتم: «مگر يك شلوار را در عرض 3 ماه چقدر مي شود پوشيد؟ نكند فكر مي‌كنيد شبها هم با اين شلوار مي‌خوابم؟» از شدت عصبانيت از فروشگاه زدم بيرون و ديگر پي‌اش را نگرفتم.
 


"آرين جين" اعلام كرد حاضر به تعمير اين كالاست؛ اما وقتي اين موضوع را به دوستي كه شكايت فوق را مطرح كرده بود اعلام كرديم، مشخص شد كه ايشان اين شلوار را به يك خياطي داده‌اند و رفو شده است.

 

^  بازگشت به بالا  ^

  

            

by: H3